خردمند
من دیدم، دیشب به چشم خودم دیدم که چطور جان خستهام را صیقل داد. من دیشب دیدم، به چشم خودم دیدم، نه نه، چشیدم، طعم تمام محبتهایش را، بودنش را. من دیشب کشیدم، نه نه، کشیده شدم، در پهنای سینهاش، گرم و دلنواز؛ و نمیدانی چه محشری برپا شد. من دیشب دیدم و چشیدم و کشیدم، نه نه کشیده شدم. من دیشب تمام آنچه را که بشری در طول سالیان سال عاشقی، دیده و چشیده و کشیده را دیدم و چشیدم و کشیدم، نه نه، کشیده شدم. چطور برایت بگویم که گرم دلدادگی، درسرزمین سینه مردی از تبار این روزها، زندگی با تمام تلخکامی بر تو چون آب روان میگذرد؟ چطور برایت بگویم که گرمی نگاهش، آرامش کلامش، داغی حُرم نفسهایش، سنگ جانت را آب میکند؟! من دیشب آب شدن سنگ جانم را بر مزار غرورم میدیدم؛ و نمیدانی این هیبت مردانه، زیر نور ماه با آن همه کُرنش چهها که نکرد. مست بودم و هوشیار... گرم بودم و مشتاق... و نمیدانی و ندیدی در آن مأمن امن ابدیام، در آن سینه گرمِ شفاف، خوش از سرنوشت و قضا، چطور لب گزیده اشک میریختم. و نمیدانی چطور برایت فقط لحظهای از آن حال و احوال دیشبم را آرزو میکنم.
بیدار که شدم، بالشم خیس، اما لبم خندان بود!
Design By : Pars Skin |